ميرزا احمد ميرزا خداوردى
203
اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )
خودم را سوار شده ، رفتم به نزد طولهيوف پدرسوخته ! [ ديدم ] همان پدرسوخته در طالار صادق موغانى نشسته است . همينكه ما را ديد ، يك طغرا حكم از طرف نچالينگ بيرون آورده براى من خواند و گفت : نچالينگ ما را محض به خاطر كوچانيدن شما فرستاده است ، البته همين ساعت كوج خود را برداشته ، عازم شيلهوار شويد . الغرض « 1 » من چقدر اصرار كرديم به من مهلت بدهيد ، سودى حاصل نگشته ، همان ساعت مشهدى مسلم شمر را همراه من كرد ، با چند نفر سوارههاى ككهلاسى ما را با كوج خودم از قريهء بوطهسر خارج كردند . بيجارى كه در قريهء بوطهسر كاشته بوديم ، در مقام رسيدن بود . همگى بىصاحب ماند و اكثرى اشياء و اجناس خانهء ماها ماند . من از شيلهوار رفتيم به نزد نچالينگ ، عرض و شكايت نموديم ، عرض ما را قبول ننمود ، چونكه رشوت كلّى گرفته بود ، مثل تركان است : لقمه بوقمه « 2 » است . و من دو سه روزى در شهر لنكران سرگردان گرديدم . [ يكى ] از دوستان حقيقى من ، ما را ديد گفت : شما چرا سرگردان ماندهايد و يك نفر ينارال از طرف پادشاه اكرم تعيين شده ، به هر كس در ولايت قفقازيه جبر و ستم شده است ، به درد ايشان وارسى نمايد ، او را از ظلم و ستم عارى نمايد و اسم او و اصل اوف ينارال است . آمده است به شهر شماخى و غبور ناطور بادكوبه را از حكومت عزل و معزول فرموده است . البته برويد به نزد او . شكايت لهذا من يك رأس « 3 » اسب خوبى داشتم و همچنين يراق اسباب مكمّل يراق بوديم ، اما چه فايده ، هيچ خرجى نداشتيم ، مگر هشت پنك پول سياه در جيب من موجود بود و به هركس و به آشنا و دوست جهت خرجى اظهار كرديم ، از هيچكس معاونت به ظهور نپيوست . آخرالامر توكل بر خدا ، اسب خودم را سوار شده ، بدون اطلاع نچالينگ عازم صوب شماخى گشتيم . اگر نچالينگ مطلع مىشد ، ممانعت مىكرد . خلاصه همان روز رفتيم به گوگ تپه و در اينجا يك نفر دوست داشتيم ، رفتيم به خانهء او
--> ( 1 ) . در نسخه « القرض » . ( 2 ) . حقهكننده . ( 3 ) . در نسخه « رءس » .